رفتم ز غمت دیشب من جانب میخانه
با یاد تو نوشیدم دیشب دو سه پیمانه
از هجر تو خون گردید دل یار جنون گردید
بردی تو ز سر عقلم شوریده و دیوانه
حالا منم و عشقت در عالم تنهایی
عشقی که تمام آن ناکامی و رسوایی
زندانی هجرانم از درد گریزانم
یک دم نظری بنما مردیم نمی آیی ؟
زنجیر خیال من افتاده به پای تو
من دورم و مهجورم از وصل و لقای تو
هر چند امیدم نیست سویم نظر اندازی
میگریم و میسوزم چون شمع به پای تو
یکدانه خورشیدی دردانه مهتابی
شبهای جدایی را دانم که نمیخوابی
همپای تو میآیم تا مسلخ عشق تو
درپای تو میمیرم ای کاش که دریابی
ویران شده ام از درد همدرد نگاهی نیست
سوزد دلم و سازد جز این دو که راهی نیست
تا غم نزند طعنه جز میکده راهی نیست
تقصیر ز تقدیر است ما را که گناهی نیست
کیم من خسته ای گم کرده راهی
که پیشانی نوشتم شد تباهی
به هر سویی نظر کردم ندیدم
به جز تاریکی و غیر از سیاهی
دل پر حسرتم منزلگه غم
ندارد شادی آن جا هیچ راهی
از آن روزی سیه شد طالع من
که بستم دل به چشمان سیاهی
از آن دل بستنم حاصل نبردم
مگر در دیده خون و در دل آهی
به دل گفتم مرو در کوی جانان
که آن جا میفروشندت به کاهی
ولی...
قرارم را ز کف دادم در این شبهای مهتابی
نصیب من از این شبها نبوده غیر بیخوابی
هزاران شب مثال هم پر از حسرت پر از ماتم
نباشی تا به جای من تو این معنا نمی یابی
من این جا میکشم غم را به شیرینی در آغوشم
بگو ای بیوفا با من تو در آغوش کی خوابی
مرا مگر چه میشود که این چنین شکسته ام
چرا ز گردش زمان از این زمانه خسته ام
مرا بکش به سوی خود که درد من دوا کنی
که من به پاس عشق تو دل از همه گسسته ام
غریب و بیکسم ولی امید با من است هنوز
امید را به غیر تو به هیچ کس نبسته ام
اگر برانی از درم وگر بخوانی از کرم
تو صاحب اختیار و من اسیر دست بسته ام
شبی پرسید از من گفت : مستی ؟
بگفتم مست از آنم که تو هستی
تو رفتی عهد و دل با هم شکستی
دگر مستی نمانده مانده پستی
میروم به ناکجا تا تمام دورها
با تمام لحظه ها عشق و شعر و شورها
میروم به جستجو جستجوی زندگی
غم بمان که میروم رو به سوی نورها
اگر درد مرا درمان کند دوست
به من اعطا کند هر آن چه نیکوست
دلم از نامرادیها به تنگ است
چرا بر پای لنگ است هر چه سنگ است
نگاهم مظهر یاس است و تردید
دلم در حسرت گرمای امید
وجودم کوهی از غم برج ماتم
خیالم لحظه هایی تار و مبهم
خدایا بنده ای داری گنه کار
که از یاد تو غافل بوده بسیار
ندارد شانه هایش تاب بارش
گنه افزونرک از کوله بارش
نگاهش سایه هایی تار و مبهم
فقط آن لحظه بود و بس همان دم
هزاران بار فریبش داد شیطان
هوس آتش بزد بر هر چه ایمان
خدابا روسیاهم شرمسارم
چه آسان دادم از کف اعتبارم
دلم آیینه ای بود وای بر من
فروزان سینه ای بود وای بر من
اگر این گونه تاریک و سیاهم
فروغ دیگری گردیده ماهم
خدایا همتی ده تا که جدا شم
از این حالی که میخواهم نباشم
خواهم بمانی تا ابد در این دل شیدای من
بگرفته دستم دامنت قربان آن دوست داشتنت
دانی عزیزم دیدنت این جا شده رویای من
تا کی بسوزم این چنین تنهائیم یکدم ببین
آخر ز هجرت نازنین میخانه شد ماوای من
خوبم تویی نازم تویی محرم به هر رازم تویی
همپای پروازم تویی تنها تویی همپای من
رسم وفا ای نازنین هرگر نباشد اینچنین
آخر ز هجرت بر جبین حک شد غم فردای من
تا کی فراق و بی کسی ؟ تا کی غم ودلواپسی ؟
پس کی به دادم میرسی وقتی که خاک شد جای من ؟
سرنوشت من نبود با تو در کنار تو
لحظه های من گذشت غرق انتظار تو
گر چه قسمتم نبود زندگی کنار تو
از خدا طلب کنم باز اعتبار تو
گردش زمانه را چاره جز قرار نیست
خواهم از خدای خود صبر تو قرار تو
شبی پر غم پر از ماتم شبی تاریک و ظلمانی
عجب دردی به دل دارم نمیدانی نمیدانی
نمیدانی که تنهایی وجودم را سیه کرده
ترا عاشق فراوان است تو تنهایی چه میدانی ؟
به یاد روزگار رفته از دستم دلم سوزد
چه فرصتها ز کف دادم جوانی بود و نادانی
دلم سرشار شادیها بدور از نامرادیها
زمانی سرفرازیها کنون سر در گریبانی
پی باده پرستیها به سخره عشق و مستی ها
دلم غافل ز پستیها نبد در قید پیمانی
منم آن کس که تنهایم اگر چه بین تن هایم
رسی روزی به حال من چه سود آن گه پشیمانی
آن که در دام تو افتاده است منم
پر غم است قلب من از هجران تو
با وصال آیینه غم بشکنم
عشق تو همچون کمندی بر تنم
چون کشیدم تنگ شد بر گردنم
دل ز هجرانت شده ویرانه ای
پس چه وقت آیی عزیزم دیدنم
ای همه کس همنفس دادم برس
سوی گرداب هلاکت بردنم
از غمت شب تا سحر گریان و زار
شاد و سرخوش از غم من دشمنم
بهر من در این گلستان گل نبود
خار و خاشاکش گرفته دامنم
حال که محتاجم مرا یاری بکن
چیست سود گریه بعد از مردنم
میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست
میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست
آری ای زیبای من ای حسرت فردای من
میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت
میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت
میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت
میتوان ای جان من ای نیمه پنهان من
رویای وصال من و تو نقش بر آب است
بیهوده رویم همسفر این راه سراب است
افسوس که این کعبه آمال من وتو
بر خاک فتد چون که ز بنیاد خراب است
هر چند که امروز به امید وصالیم
اما چه وصالی که دوامش چو حباب است
من را فلک از وصل دلی منع نموده
یک عمر دل از دست فلک در تب و تاب است
در خلوتت امشب منم و باده و یادت
می میزنم و در می ناب نقش سراب است
بهتر از من دیدی و خالی نمودی پشت من
میکنم با تو همان کاری که کردی با دلم
گر که روزی بیخبر گردی اسیر مشت من
به تو مینویسم امشب در دل شب سیاهی
آنچنان شبی که شاید نرسد ز ره پگاهی
بچکد سرشک حسرت به نوشته هایم امشب
که سرشک دیدگانم بدهد برت گواهی
به تو از دلی نویسم که ندارد هیچ پناهی
یاری جز تو از که جوید که مرا تو تکیه گاهی
تو به شام ظلمت من چو فروغ نور ماهی
ولی ای دریغ و حسرت که رفیق نیمه راهی
فرقت و غم و جدایی یا ز عشق تو تباهی
راحت است ولی چه سازم گر تو روزی ام نخواهی
گریه جای خوابم هر شب چون که دست روسیاهی
زیر غم شکست وجودت به یک آرزوی واهی
نازنینم عشق را معنا تویی
نازنینی عاشقی شیدا تویی
آن که گم شد در وجود تو منم
آن که در این سینه شد پیدا تویی
آن که مانند پرستویی غریب
در دل دیوانه کرد ماوا تویی
عاشقی دلخسته و تنها منم
در حریم عشق بی همتا تویی
یک بیابان عشق و تنهایی منم
نیم سنگی بر لب دریا تویی
آن که در چشمان تو شب می سرود
من گمان کردم منم اما تویی
گم شدم درپهنه صحرای عشق
حال امیدم در این صحرا تویی
بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان
نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان
به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم
سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان
فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد
دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان
مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان
همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان
بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را
وبگریزیم از این دوران سخت غربت هجران
ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد
بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان
دیگر ندارم واهمه از هیچ کس الای تو
عمری گذشت وسی رسیدرویم سیه مویم سفید
بیگانه با نور امید این بنده تنهای تو
نمیشود از عشق تو صرف نظر کند دلم
یا که دمی یاد تو را زخود بدر کند دلم
شرحه کنم سینه خود تا به وفای من رسی
یک دم اگر به روی کس جز تو نظر کند دلم
در آورم ز سینه و بدور افکنم دلم
اگر به جز تو لحظه ای فکر دگر کند دلم
میکشم از تمام این زمینیان پست دست
خواهم از آن میان فقط با تو به سر کند دلم
اگر به جرم عشق تو کنند ذره ذره ام
باز نمیشود گلم کز تو حذر کند دلم
دلم گرفته الفتی به این شبهای انتظار
بدون یاد تو نشد شبی سحر کند دلم
چنان زبانه میکشد غم تو در وجود من
که بعد مرگ قبر را پر از شرر کند دلم
نگر بر این سیه روزیم که غم را در دل افکندم
دلم از غصه پر خون و به بخت خویش میخندم
در این بن بست اجباری زدم بر طبل بی عاری
مده پند و امیدواری که دیگر دل نمی بندم